شنبه 31 شهریور ماه سال 1386
نگاهی، لبخندی، ...

نگاهی به گذشته... و لبخندی...
نه ذهنی، نه مکانی، نه زمانی
اکنون، اینجا...
داستانی، زمزمه ای، سکوتی
نگاهی ...
  لبخندی ...
    نوری
       گذشت زمانی ...
برگ ورق خورده ای
  خاطره ای
     لبخندی و اشکی
سپیدی
   سپیدی، سپیدی...

لحظه ای فکر نکردن، خموش بودن. در اتاقی تاریک، ساعت چهار صبح شمعی روشن کردم، سیری در خاطره ها ... چه تلخ؟؟ چه شیرین؟؟... نه تلخ و نه شیرین! نگاهی، لبخندی، ...
لحظه ای بودن...

سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386
یکی شدن

و آنگاه که "یکی شدیم
دوست داشتن، محو می شود
   می درخشیم و می تابیم ...
      با نسیمی می گرییم
         و با اشکی می چکیم
"درخششی بزرگ"، که خود در آن محو می شویم
فقط نور
   فقط شوق ...
      از همه چیز تهی شدن
سبک شدن
   پر کشیدن
تابشی بزرگ
   معجزه ای ساده
      ترکیبی عظیم،

پروانه به من سلام گفت
  مار به من لبخند زد
     ابر مرا به آسمان برد
         و خورشید مرا به آغوش کشید
و هنگام غروب عاشقانه خداحافظی کرد
  تا صبحی دگر ...
     تا شوقی دگر ...
        تا لبخند و بازی دگر...

 [85]

دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386
خلوت

در خلوت نیستم و نمی توانم باشم! سکوتی نیست
و جایی تا در آن با خود خلوت کنم...
اطرافم بوی غربت می دهند، بوی بیگانگی، با شمایل خسته اطراف...
که تمام آنها، انرژی منعکس شده خودم هستند. آه ...
کسی نیست تا کلامی با او بگویم و او بدون جواب دادن و حرف اضافی به حرف هایم گوش
بسپارد...
کسی نیست حرفهای جدیدم را بشنود و حرفهای کهنه و قدیمی خودش را برای من بازگو نکند...
کسی نیست تا با نگاهش امیدی را در دلم زنده کند،
کسی نیست...
کسی نیست تا برای او بگویم که چقدر من صبورم!
خلوت، ای اوج لذت من، دوستت دارم!
تو را می خواهم...
تو را ...
و ای گریه بی پایان! ای عنوان شعر من!
روزی تو را، گریه شوق سر خواهم داد ...

[85]

یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386
لذت

                   به بوییدن یک گل در زندگی قانع ام ...
به خوردن یک سیب در زندگی بسنده می کنم
     تو نیز شاید مانند من، اینگونه باشی
     اما چگونه می توان اینگونه بود و هیچ؟!
     آیا این یک ترس نیست؟
     ترس فرار از رسیدن به خواسته ها و سر خوردن در زندگی ...
     و آنان که فقط به خوردن یک سیب قانع اند، آیا در خود گم نگشته اند؟
تو را دوست دارم، و برای رسیدن به تو باید قسمت خود را کامل بود!
   دیده ام کسانی را:
     ناقص ترکیب شده اند
        ناقص رشد کرده اند
           ناقص رفته اند...
و دیده ام کسانی را:
  صورتی به آب نزده اند!
     سیبی گاز نکشیده اند!
         و "نفسی" را رها نکرده اند!  
            اینان در خود گشتن، در خود مردن را تجربه کرده اند 

[84]

چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386
لحظه تهی

در انتظار رسیدن به صبح خواسته هام روی صندلی قرمزم نشته ام....
با آهنگ دلنواز کلود میشل به سبزی طبیعت و انوار زرین خورشید نگاه میکنم ...
چه زیبا، چه سخت، می گذرد ...
دوست دارم خودم را ، دوست دارم تو را ...
لحظه یکی شدن، .. در انتظار توام ...

آنگاه که دو روح یکی می شوند...
                          لحظه اعجاز ....
                             لحظه اوج زیبایی...
                                لحظه ای تهی است!

و من آن لحظه را می پرستم ..
                          لحظه خودم...
                              لحظه خودم .
                                  لحظه خودم

[84]