خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386
عمری به اندازه سنجاقک

عمر تو به اندازه عمر همان سنجاقکی است که تنها یک هفته زنده است، نه کمتر و نه بیشتر...

خنده آور است! و چه نادانیم ما. در عمر یک هفته ای خود چه نگرانی ها که به دل راه نمی دهیم، چه افسوس ها که نمی خوریم، چه لذت هایی را که با گرامی داشتن، مهم شمردن و غرور خود از دست نمی دهیم، چه لبخند هایی که برای اطرافیان خود دریغ می کنیم، چه مرتبه هایی که نمی خواهیم و چه ...  آه....

پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386
جوانی خواهد گذشت


این انرژی و جسم پر توان نیز خواهد گذشت...
این زندگی به پایان خواهد رسید و حیات جدید دیگری برایمان آغاز خواهد شد.
جوانی خواهد گذشت، این شور، این انرژی، این توان و زمان برای ما به شکل دیگری در خواهد آمد.
مانند زمان های کودکی که نماندند، زمان جوانی هم نخواهد ماند ...

زمان باقیست! و ما خواهیم گذشت
با تمام کارهایی که کرده ایم، با تمام لذت هایی که برده ایم
افکارها پاک خواهند شد، ذهن ها خالی خواهند ماند و نفس ها ... سست خواهند شد...

از تمام مادیات دست خواهیم کشید و لخت عور به دنیایی دیگر، با شکلی دگر وارد می شویم ..

ما درگذریم ... و لحظه برای همیشه خواهد ماند، زمان باقیست، لحظه باقیست، و ما گامی دیگر بر می داریم...

چهارشنبه 18 مهر ماه سال 1386
چیزها...

داشتم درباره یک مطلب آموزشی می نوشتم تا اینکه به این قسمت کار رسیدم:

"آیا زمان برای شما مهمترین چیز است"

دیدم این جمله یه جاش میلنگه! و اون یه "چیز" بعد از کلمه "مهمترین" در این جمله است.
گفتم خوب "چیز" یعنی چی؟ اومدم این کلمه رو حذف کردم، شد:

"آیا زمان برای شما مهمترین است"

چند بار این جمله رو خوندم، اما نتونستم خودمو قانع کنم! یه "چیز" کم داره! بدون "چیز" خلایی ایجاد می‌شه که به هیچ شکلی نمیشه پُرش کرد.

همیشه از "نبود" می‌ترسیم...

باید "چیزی" باشه تا هیچوقت جاش "خالی" نباشه...

"چیز" باید باشه تا فکر کنیم هدفی داریم، تا احساس کنیم زندگیمون هدفداره، نمی‌تونیم "بی هدف بودن" رو بپذیریم و درگیر "چیزها" نشیم...

یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
عجب!


داشتم با خودم درباره معانی لغات: عاشق بودن، دوست بودن، شیفته شدن، دلبسته بودن و مثل اینجور چیزا!!! فکر می کردم، اینطوری بود که نگاهی به کتاب فرهنگ لغات "عمید"  انداختم. اما نتیجه، برخلاف تصورم چیز دیگه ای شد!!! (این پست جنبه طنز داره، به دل نگیرید!). تو این تصویر چه چیزی پیدا کردید یا برداشتتون از این تصویر چی بود؟

 

برای بزگتر شدن تصویر، روی تصویر کلیک کن

شنبه 14 مهر ماه سال 1386
راه...


رنگ موهایش خرمایی، به من نگاه کرد و لبخند زد. در نگاهش هیچ نبود...
عینک به چشمانش داشت، چشمانش پر از خستگی، پر از خواب... چشمهایش را برای زندگی کردن، ادامه دادن، زیستن، سپر قرار داده بود.
او نه از آمدنش، نه از بودنش، نه از رفتنش، از خود سوالی نداشت، نمی پرسید، به زبان عام، بود و زندگی می کرد. فقط گه گاه از زندگی سخت و پر از فراز و نشیبش گله می کرد و بعد از چند لحظه به خدایش پناه می برد ...
او با دعا و امیدش روزها را سپری  می کرد...

   1      2    >>