جمعه 21 دی ماه سال 1386
آرامش...
مامان: اِ.. پس چطور قرار بود ماشین برای تو بشه؟! قرار بود قسطش رو خودت بدی، سند ماشین هم به نام خودت بشه!

جلال: نمی خوام. اگر داری بخر، نداری من نمی تونم قسطش رو بدم ...
تا حالا برای چیزی که نداشتم می دوییدم، از فردا بیام برای چیزی که دارم بدوام!؟ مگر دیوانه ام من!
پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386
تو، تویی! و من، من!

صدای ماشین ها را مجسم می کنم
که از کنارم می گذرند.،

وییژژژژ،
قُرقُرقُر، قُرقُر...
قِققققر، قِر، قِرقِر،قِرقِرقِرقِر،..

حالا صدای او
رشته تجسمم را پاره می کند و می گوید: می شنوی!؟
و من سرم را به نشان "آری" تکان می دهم ...
 و او ادامه می دهد...،
  ادامه می دهد....
   ادامه می دهد.....
    ادامه می دهد......
     ادامه می دهد.......

وِر وِر وِر وِر، وِر وِر، وِر وِر .. .. .. .. .. .. .. ..

اما این را می دانم که او
مقصر نیست
او، اوست دیگر ..
و من، من! چه می شود کرد؟!....

 

دیگر صدای او را نمی شنوم،
او آرام شده