vacuity
روزها می گذرند و من به خیال فردایی که نیست شب را به صبح می گذرانم؛
نمی دانم از چه بگویم، از کجا بنویسم
راستش را بخواهید، ...
دیگر چیزی نمی یابم، نمی بینم، بله شاید کور شده ام، خوب دست طبیعت است و من آنقدر ها هم از این موضوع ناراحت نیستم و ترجیح می دهم اینگونه باشم، خنده هایم دروغی باشد و بدانم که هیچ چیز نیستم، به جای آنکه خود را باد کنم و بگویم من شخصیتی دارم - که از خودم نیست و پیله ای دروغی است. البته جالب این است که من را بیشتر به عنوان یک شخص مودب، رسمی پوش، و شاید سنگین (نمی دونم یعنی چی، با وقار!! یا همچین برچسب هایی) می شناسند.
من خسته ام. "ارزش" برایم مرده است.
از خودم که نمی دانم، اما از وضع مالی خودمان بگویم، یعنی وضع زندگی ما، خوب زندگی ما و نَفَس ما با وضع مالی ما ارتباط مستقیم دارد! مدتی است خانه کوچک خود را فروخته ایم، یک دراتاق بود یک آشپزخانه نیمه تمام با یک مستراح و دو چاه، یکی برای یک شیر دوش که با آن استحمام می کردیم و دیگری هم برای! حوصله تعریفش را نداشتم.
البته ما شش، هفت سالی بود که آنجا زندگی نمی کردیم و داده بودیم به یک نفر دیگه که ماهی یه خورده پول ازش بگیریم (پول به ما بده؟) ما هم در خانه مادر بزرگِ بدون مادر بزرگ بودیم؛ که داستانی دارد و می خواهد یک گوش مرده!
حالا مقداری پول که فقط می توان گفت مقداری؛ دارم، که البته برای خودم نیست، باید خرج کنم و یک طوری آن را به کار بگیرم تا از گشنگی نمیرم. خلاصه، مغازه خالی وجود ندارد تا یه نفر به من دهد تا من هم تا مدتی از آن استفاده کنم و در قبال پول به او دهم.
دیگر حوصله ندارم!..
پ.ن2: مدتی است در اینجا خودم را مشغول کردم. 2 ماه هست که فضا و دامنه را خریداری کردم اما تقریبا دست نخورده است! یک بار بیشتر سر نزنید! به روز نیست.