مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
مادرم درست میگه...

می دونی چیه... جلال، می خوام یه چیزی به تو بگم، می خوای ناراحت هم بشی، بشو،

می خوام بگم، ...
تو هر چیزی که نداری، می خوای، وقتی بدستش میاری دیگه نمی خوای .....

جمعه 21 دی ماه سال 1386
آرامش...
مامان: اِ.. پس چطور قرار بود ماشین برای تو بشه؟! قرار بود قسطش رو خودت بدی، سند ماشین هم به نام خودت بشه!

جلال: نمی خوام. اگر داری بخر، نداری من نمی تونم قسطش رو بدم ...
تا حالا برای چیزی که نداشتم می دوییدم، از فردا بیام برای چیزی که دارم بدوام!؟ مگر دیوانه ام من!
شنبه 14 مهر ماه سال 1386
راه...


رنگ موهایش خرمایی، به من نگاه کرد و لبخند زد. در نگاهش هیچ نبود...
عینک به چشمانش داشت، چشمانش پر از خستگی، پر از خواب... چشمهایش را برای زندگی کردن، ادامه دادن، زیستن، سپر قرار داده بود.
او نه از آمدنش، نه از بودنش، نه از رفتنش، از خود سوالی نداشت، نمی پرسید، به زبان عام، بود و زندگی می کرد. فقط گه گاه از زندگی سخت و پر از فراز و نشیبش گله می کرد و بعد از چند لحظه به خدایش پناه می برد ...
او با دعا و امیدش روزها را سپری  می کرد...

یکشنبه 8 مهر ماه سال 1386
در نزدیکترین


امروز مادرم برای یک احساس، یک خاطره، یک لبخند یادداشتی گذاشت...

در نقطه ای ناپیدا... در نقطه ای دور یا شاید هم بسیار نزدیک!
برادری که 21 سال در دور... در نزدیکترین! در کنار مادرم وجود داره و نه تماسی، نه پیامی...

راستی شما هم می تونید در این باغچه زیبا با کاشت یک گل، یادی کنید...
بوستان آرزو (
Hope Garden) بسیار زیبا و الهام آمیزه... شما می تونید با کاشت یک گل مجازی به همراه یک پیام متنی شخصی، بخشی در این باغچه بسیار بزرگ و نامحدود داشته باشید... (با ورود به سایت، اسپیکرها را روشن کنید!)