می دونی چیه... جلال، می خوام یه چیزی به تو بگم، می خوای ناراحت هم بشی، بشو،
می خوام بگم، ...
تو هر چیزی که نداری، می خوای، وقتی بدستش میاری دیگه نمی خوای .....
![]() |
![]() |
![]() |
می دونی چیه... جلال، می خوام یه چیزی به تو بگم، می خوای ناراحت هم بشی، بشو،
می خوام بگم، ...
تو هر چیزی که نداری، می خوای، وقتی بدستش میاری دیگه نمی خوای .....

رنگ موهایش خرمایی، به من نگاه کرد و لبخند زد. در نگاهش هیچ نبود...
عینک به چشمانش داشت، چشمانش پر از خستگی، پر از خواب... چشمهایش را برای زندگی کردن، ادامه دادن، زیستن، سپر قرار داده بود.
او نه از آمدنش، نه از بودنش، نه از رفتنش، از خود سوالی نداشت، نمی پرسید، به زبان عام، بود و زندگی می کرد. فقط گه گاه از زندگی سخت و پر از فراز و نشیبش گله می کرد و بعد از چند لحظه به خدایش پناه می برد ...
او با دعا و امیدش روزها را سپری می کرد...
امروز مادرم برای یک احساس، یک خاطره، یک لبخند یادداشتی گذاشت...
در نقطه ای ناپیدا... در نقطه ای دور یا شاید هم بسیار نزدیک!
برادری که 21 سال در دور... در نزدیکترین! در کنار مادرم وجود داره و نه تماسی، نه پیامی...

راستی شما هم می تونید در این باغچه زیبا با کاشت یک گل، یادی کنید...
بوستان آرزو (Hope Garden) بسیار زیبا و الهام آمیزه... شما می تونید با کاشت یک گل مجازی به همراه یک پیام متنی شخصی، بخشی در این باغچه بسیار بزرگ و نامحدود داشته باشید... (با ورود به سایت، اسپیکرها را روشن کنید!)