جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
شیفته تو شده‌ام، اما نمی‌دانم چرا...

با اینکه یک سال گذشته، با اینکه درخواست من رو رد کرده و به من فکر نمی‌کنه، و علاقه‌ای به ازدواج با من نداره.. اما باز هم وقتی دیدمش، فکر می‌کردم همین دیروز بود که با هم صحبت کردیم... وقتی دیدمش آنقدر عادی برخورد کرد که فکر می‌کردم من رو بجا نیاورد.
من آدمی هستم که ازدواج کردن یا نکردن چندان فرقی واسم نداره، حتی گاهی اوقات که فکر می‌کنم، ازدواج رو یه درگیری و دل‌مشغولی می‌بینم و می‌گم مگه آزار دارم خودم رو به دردسر بندازم؛ فکر من این بوده و هست...

یک سال پیش در کتابخانه‌ای با اون آشنا شدم، متصدی اونجاست. برای صحبت مادرم واسطه قرار دادم و قرار شد که ساعتی در محل کارش با هم ملاقات داشته باشیم. اون من رو نمی‌شناخت، وقتی من رو دید، مثل اینکه از قبل جوابی داشت... کوتاه کنم، گفت سن شما از من کمتره و من مایل نیستم (کل زمان صحبت ما در دو بار ملاقاتمون به 1:30 بیشتر نکشید!). چهار سال از من بزرگتر هست، من اینو می‌دونستم، اما برای من مهم نبود. دختری ساکت، از نظر من زیبا، فهمیده، آرام.. گفتم دوستش دارم، گفتم که تصمیمش اشتباست، برای من سنش مهم نیست، حرف من فقط برای امروز نیست...، اما نشد.  اون هم افکاری داره، البته فکر می‌کنم بیشتر قانون داره! شاید هم حق داره، نمی‌دونم، نمی‌دونم... شاید هم تیپ و تحصیلات ی که دارم نظرش رو عوض کرده...

دیروز به کتابخانه رفتم، پس از گذشت یک سال، کتابی لازم داشتم، به همین دلیل رفتم که اول کارت عضویتم رو تمدید کنم. اونجا بود، اینقدر عادی برخورد کرد که فکر می‌کردم من رو بجا نیاورد. نمیدونم چرا، با اینکه یکمی تند برخورد کرده بود و باعث ناراحتی مادرم شده بود، با این حال وقتی دیدمش انگار همین دیروز بود... دوستش دارم... اما نمیدونم چرا... می‌دونم که نه شرایط ازدواج رو دارم و نه می‌تونم و نه می‌خوام که پیشنهاد بدم. یه دختر 28 ساله رو که نمیشه قول فردا، انتظار ماندن و دوست بودن بهش داد،.. با این سن کمتر من!
.

ضمنا، خودم هم واسه فردا، حال چندان درستی ندارم...

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
احمق!

مسئله این نیست که من سن کمی برای ازدواج دارم و بنابراین لزومی به صحبت این حرف ها نیست، مسئله این است که من از داشتن یک زندگی مشترک  و تشکیل خانواده دادن بیزارم. و این می شود که آتش زیر خاکستر هردوی مان بر سر موضوئی دیگر خراب می شود ...
به طور کلی موجودی هستم که از سنت ها بیزارم، نه اینکه با آنها کاری داشته باشم، نه، اما اگر کسی از من بخواهد شزکت کنم کفرم بالا میگیرد. از بچه زاییدن این موجودات دو پا که خود را باهوشترین نامیده اند در حالیکه جز تخریب و در درحال از بین بردن این کره خاکی هستند، چیز دیگری ندیده ام متنفرم! خوب بگذارید از اینجا شروع کنم.
بارها بین من و مادرم سر این قضیه زاییدن این انسان های "فقیر" بحث شده است، می گویم:
برای آنها عادت شده است که ازدواج کنند و بعد بزایند. شده عادت..! آخر چرا؟ فکر می کنی این همه مشکلات در اجتماع برای چیست، این همه بیکار، این همه دختر لذت نبرده، پسر لذت نبرده، این همه آواره در کشور، این همه افسرده، این همه نگران از فردا، این همه بی هیچ لبخند، این همه چشمان بی اشک، این همه پوچ، هیچ!

هیچ فکر کرده ای این همه زوج بی خانه و سرپناه، اسیر، که زندگیشان را در دست شخص دیگری می بینند، در دست رئیس اداره خود! برای چیست؟ این همه خاری و ذلت برای چیست؟

هیچ فکر کرده ای این همه وام های مسکن/ساخت خانه ها و آپارتمان ها برای زوج های جوان، زوج ها که هیچ، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها می شود چقدر بودجه می خواهد!؟ حالا سرمایه هایی را که آتش میزنیم به درک، اما باز هم بر بدبختی انسان ها بیشتر افزوده می شود، هر روز به صورت ضریبی! به ترافیک شهرها، به فقرهایی که به تو آویزان میشوند را ندیده ای! این همه بدبختی و ننگ برای چیست، زاییدن، تولید کردن!...
میزایند که چه بشود. تلاش می کنند، با هزار خوب و بد می سازند، استخوان خورد می کنند، تا چندرقاز به دست بیاورند، کاغذ پاره ای، تا زندگی کنند و از جهان هستی، از انسان هایی که هستند، از زیبایی ها، از نعمت های خداوند لذت ببرند.، اما به یکباره، همه چیز را، زندگی خود و امثال خود را، و جای موجودات دیگری را که حقا استحقاق بودن هستند را به گند می کشند.. مال جمع میکنند، خوب جمع می کنند، اما می خواند به موجودی هدیه دهند!، این لذت حمالی را چگونه می چشند! و بی آنکه فکر کنند ادامه می دهند، یکی پس از دیگری، نسل به نسل. خودشان نمی دانند چرا، چه چیزی بوده است که دیگری را دعوت می کنند (!)، مگر چه کاری برای پدر مادر خود کرده اند که فرزندشان. لذت مادر شدن، لذت پدر شدن، احمق!
من از وقتی که چشم باز کردم، در این کوچه لعنتی بودم. کوچه خودمان را می گویم. اینقدر بچه های قد و نیم قد در این کوچه بود که نگو! حالا همه آنها بزرگ شده اند. مثل این قورباقه هایی که تازه دم زنده اند. بعضی هاشان جفت گرفتند و حتی تولید و برخی دیگر هم در شرف رسیدن به بدبختی هستند، آن بزرگتر از من ها هم در حیاط چهار وجبی خود خانه دیگری ساختند و بچه ای ول کردند... خوب یادم هست که چند سال قبل می گفتم "خوب است، بچه های کوچمان دیگر بزرگ شده اند، تعداد نفرات کم شده اند و کوچه خلوت و ساکتی خواهیم داشت" اما امروز، می بینم، نه تنها وضعیت بهتر نشده، بلکه بدتر.."

موضوع فقط ازدواج کردن یا نکردن نیست؛ از دید من زاییدن انسان ها بر طبق عادت است،

...

دوباره خواهم نوشت...

یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
عجب!


داشتم با خودم درباره معانی لغات: عاشق بودن، دوست بودن، شیفته شدن، دلبسته بودن و مثل اینجور چیزا!!! فکر می کردم، اینطوری بود که نگاهی به کتاب فرهنگ لغات "عمید"  انداختم. اما نتیجه، برخلاف تصورم چیز دیگه ای شد!!! (این پست جنبه طنز داره، به دل نگیرید!). تو این تصویر چه چیزی پیدا کردید یا برداشتتون از این تصویر چی بود؟

 

برای بزگتر شدن تصویر، روی تصویر کلیک کن

پنجشنبه 12 مهر ماه سال 1386
خلاصه باید ازدواج کنم؟


خلاصه باید ازدواج کنم؟
یک زندگی آزاد
یک زندگی بی مشغله، بودن...
اما، می خواهم عشق بازی را با یک زن جوان، زیبا و پاک تجربه کنم.
من از افکار کثیف بدم می آید.
من به یک موجود پاک، بدون هیچ اندیشه و ذهنی احتیاج دارم.
من او را... با هم بودن را در یک خلا می‌خواهم
و فضایی که زمانی نداشته باشد.
و ذهنی که اندیشه ای نگزیند
ذهنی که خواسته ای نداشته باشد
من اوج احساس را می خواهم
من "نیست"بودن را می خواهم

من تقلید نمی خواهم
من اسم نمی خواهم
من محو شدن یکدیگر را از طریق نگاه می خواهم
من لحظه ترکیب را بی واسطه می خواهم
من لحظه رفتن را از نبود می خواهم

من "دوستی" می خواهم
که بخندیم و بدانیم
و باشیم و ندانیم...