احمق!

مسئله این نیست که من سن کمی برای ازدواج دارم و بنابراین لزومی به صحبت این حرف ها نیست، مسئله این است که من از داشتن یک زندگی مشترک  و تشکیل خانواده دادن بیزارم. و این می شود که آتش زیر خاکستر هردوی مان بر سر موضوئی دیگر خراب می شود ...
به طور کلی موجودی هستم که از سنت ها بیزارم، نه اینکه با آنها کاری داشته باشم، نه، اما اگر کسی از من بخواهد شزکت کنم کفرم بالا میگیرد. از بچه زاییدن این موجودات دو پا که خود را باهوشترین نامیده اند در حالیکه جز تخریب و در درحال از بین بردن این کره خاکی هستند، چیز دیگری ندیده ام متنفرم! خوب بگذارید از اینجا شروع کنم.
بارها بین من و مادرم سر این قضیه زاییدن این انسان های "فقیر" بحث شده است، می گویم:
برای آنها عادت شده است که ازدواج کنند و بعد بزایند. شده عادت..! آخر چرا؟ فکر می کنی این همه مشکلات در اجتماع برای چیست، این همه بیکار، این همه دختر لذت نبرده، پسر لذت نبرده، این همه آواره در کشور، این همه افسرده، این همه نگران از فردا، این همه بی هیچ لبخند، این همه چشمان بی اشک، این همه پوچ، هیچ!

هیچ فکر کرده ای این همه زوج بی خانه و سرپناه، اسیر، که زندگیشان را در دست شخص دیگری می بینند، در دست رئیس اداره خود! برای چیست؟ این همه خاری و ذلت برای چیست؟

هیچ فکر کرده ای این همه وام های مسکن/ساخت خانه ها و آپارتمان ها برای زوج های جوان، زوج ها که هیچ، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها می شود چقدر بودجه می خواهد!؟ حالا سرمایه هایی را که آتش میزنیم به درک، اما باز هم بر بدبختی انسان ها بیشتر افزوده می شود، هر روز به صورت ضریبی! به ترافیک شهرها، به فقرهایی که به تو آویزان میشوند را ندیده ای! این همه بدبختی و ننگ برای چیست، زاییدن، تولید کردن!...
میزایند که چه بشود. تلاش می کنند، با هزار خوب و بد می سازند، استخوان خورد می کنند، تا چندرقاز به دست بیاورند، کاغذ پاره ای، تا زندگی کنند و از جهان هستی، از انسان هایی که هستند، از زیبایی ها، از نعمت های خداوند لذت ببرند.، اما به یکباره، همه چیز را، زندگی خود و امثال خود را، و جای موجودات دیگری را که حقا استحقاق بودن هستند را به گند می کشند.. مال جمع میکنند، خوب جمع می کنند، اما می خواند به موجودی هدیه دهند!، این لذت حمالی را چگونه می چشند! و بی آنکه فکر کنند ادامه می دهند، یکی پس از دیگری، نسل به نسل. خودشان نمی دانند چرا، چه چیزی بوده است که دیگری را دعوت می کنند (!)، مگر چه کاری برای پدر مادر خود کرده اند که فرزندشان. لذت مادر شدن، لذت پدر شدن، احمق!
من از وقتی که چشم باز کردم، در این کوچه لعنتی بودم. کوچه خودمان را می گویم. اینقدر بچه های قد و نیم قد در این کوچه بود که نگو! حالا همه آنها بزرگ شده اند. مثل این قورباقه هایی که تازه دم زنده اند. بعضی هاشان جفت گرفتند و حتی تولید و برخی دیگر هم در شرف رسیدن به بدبختی هستند، آن بزرگتر از من ها هم در حیاط چهار وجبی خود خانه دیگری ساختند و بچه ای ول کردند... خوب یادم هست که چند سال قبل می گفتم "خوب است، بچه های کوچمان دیگر بزرگ شده اند، تعداد نفرات کم شده اند و کوچه خلوت و ساکتی خواهیم داشت" اما امروز، می بینم، نه تنها وضعیت بهتر نشده، بلکه بدتر.."

موضوع فقط ازدواج کردن یا نکردن نیست؛ از دید من زاییدن انسان ها بر طبق عادت است،

...

دوباره خواهم نوشت...