<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[خلا...]]></title>
		<link>http://vacuity.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[توقع نداشته باشید!]]></title>
					<link>http://vacuity.blogsky.com/1387/06/29/post-48/</link>
					<description><![CDATA[<p>یک مغازه در شهر کوچکمان راه انداختم، خدمات کامپیوتر ارائه میدهم، روزگارم بد نیست، در حرکتم، به کجا ... نمی دانم! عمر سپری می شود، کمتر ماه و درختان را می بینم و بیشتر سرم داغ است. عجب زندگی نکبتی! پول! پول! (دیدگاه با بدست آوردن پول تغییر خواهد کرد، گفته باشم؛ توقع نداشته باشید!)&nbsp;</p><p></p><p>وقت شد می نویسم<br />.</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 13:59:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://vacuity.blogsky.com/Comments.bs?PostID=48</comments>
          <guid>http://vacuity.blogsky.com/1387/06/29/post-48/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مادرم درست میگه...]]></title>
					<link>http://vacuity.blogsky.com/1387/05/13/post-47/</link>
					<description><![CDATA[<p>می دونی چیه... جلال، می خوام یه چیزی به تو بگم، می خوای ناراحت هم بشی، بشو، </p><p>می خوام بگم، ...<br />تو هر چیزی که نداری، می خوای، وقتی بدستش میاری دیگه نمی خوای .....</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 3 Aug 2008 17:33:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://vacuity.blogsky.com/Comments.bs?PostID=47</comments>
          <guid>http://vacuity.blogsky.com/1387/05/13/post-47/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روزها می گذرند]]></title>
					<link>http://vacuity.blogsky.com/1387/05/07/post-46/</link>
					<description><![CDATA[<font size="1"><p>vacuity</p></font>روزها می گذرند و من به خیال فردایی که نیست شب را به صبح می گذرانم؛ <p>نمی دانم از چه بگویم، از کجا بنویسم<br />راستش را بخواهید، ...</p><p>دیگر چیزی نمی یابم، نمی بینم، بله شاید کور شده ام، خوب دست طبیعت است و من آنقدر ها هم از این موضوع ناراحت نیستم و ترجیح می دهم اینگونه باشم، خنده هایم دروغی باشد و بدانم که هیچ چیز نیستم، به جای آنکه خود را باد کنم و بگویم من شخصیتی دارم - که از خودم نیست و پیله ای دروغی است. البته جالب این است که من را بیشتر به عنوان یک شخص مودب، رسمی پوش، و شاید سنگین (نمی دونم یعنی چی، با وقار!! یا همچین برچسب هایی) می شناسند.</p><p>من خسته ام. &quot;ارزش&quot; برایم مرده است.</p><p>از خودم که نمی دانم، اما از وضع مالی خودمان بگویم، یعنی وضع زندگی ما، خوب زندگی ما و نَفَس ما با وضع مالی ما ارتباط مستقیم دارد! مدتی است خانه کوچک خود را فروخته ایم، یک دراتاق بود یک آشپزخانه نیمه تمام با یک مستراح و دو چاه، یکی برای یک شیر دوش که با آن استحمام می کردیم و دیگری هم برای! حوصله تعریفش را نداشتم.</p><p>البته ما شش، هفت سالی بود که آنجا زندگی نمی کردیم و داده بودیم به یک نفر دیگه که ماهی یه خورده پول ازش بگیریم (پول به ما بده؟) ما هم در خانه مادر بزرگِ بدون مادر بزرگ بودیم؛ که داستانی دارد و می خواهد یک گوش مرده!</p><p>حالا مقداری پول که فقط می توان گفت مقداری؛ دارم، که البته برای خودم نیست، باید خرج کنم و یک طوری آن را به کار بگیرم تا از گشنگی نمیرم. خلاصه، مغازه خالی وجود ندارد تا یه نفر به من دهد تا من هم تا مدتی از آن استفاده کنم و در قبال پول به او دهم.</p><p>دیگر حوصله ندارم!..</p><p></p><p align="center"></p><p align="right">پ.ن2: مدتی است <a href="http://jalalshome.com/">در اینجا</a> خودم را مشغول کردم. 2 ماه هست که فضا و دامنه را خریداری کردم اما تقریبا دست نخورده است! یک بار بیشتر سر نزنید! به روز نیست.</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 18:09:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://vacuity.blogsky.com/Comments.bs?PostID=46</comments>
          <guid>http://vacuity.blogsky.com/1387/05/07/post-46/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[رو به بهبودی]]></title>
					<link>http://vacuity.blogsky.com/1387/02/13/post-43/</link>
					<description><![CDATA[<P> </P>
<P align=right>حوصله نوشتن ندارم، بیشتر افکارم راجع به "زندگی" فرار هستند، و اینگونه بحث ها را نمی‌توانم به سادگی روی ورق آورم، بحث‌های فلسفی، چون آن موقع خسته و بی حوصله‌ام در نوشتن و اگر بخواهم افکارم را بنویسم، کلافه می‌شوم.</P>
<P align=right>من در لیست کتاب‌ها، در کتابخانه شهر، به دنبال کتابی می‌گشتم از «فردریش نیچه» با عنوان "چنین گفت زرتشت"، که موجود نبود؛<BR>اما بجای آن به کتاب دیگری برخوردم از همین فیلسوف با عنوان "حکمت شادان". بعد از کمی مطالعه متوجه شدم این کتاب قبل از "چنین گفت زرتشت" نوشته شد و به نوعی مکمل آن است.</P>
<P align=right>برای من، این کتاب اولین کتاب مشابه افکارم بود، یعنی نوشته‌هایی که خود آن‌ها را می‌شناختم - با خودم به نوعی درگیر بودم، با آدم‌ها، با "زندگی"، با بودنم، چرای زیستنم، بودن نوع انسان و چراهای بسیار دیگر...<BR>این کتاب برای من خیلی مفید بود، دریافتم که در کدام قسمت راه هستم و چرا اینقدر آشفته ام - کمی بر افکارم مسلط شدم و افکارم برای من واضح‌تر شد.<BR>&nbsp;</P>
<P align=right>چقدر نزدیک شده‌ام ...<BR>&nbsp;بله! تا به عمق نروی، به سطح نخواهی رسید!<BR>&nbsp;</P>
<P align=right>جدا از علاقه شخصی من به این کتاب، تصمیم گرفتم آن را به شما معرفی کنم.<BR>در اصل این کتاب در زمانی نوشته شده که نیچه... خوب اجازه دهید از خود کتاب "پیشگفتار نویسنده" نسخه برداری کنم:</P>
<P align=center><IMG height=654 src="http://vacuity.persiangig.com/image/anic1_5_08.gif" width=413 border=0></P>
<P align=right>&nbsp;</P>
<P align=right>و این هم دو صفحه‌ای است، که نه با توجه خاص، اسکن و در اینجا قرار دادم:</P>
<P align=center><IMG src="http://vacuity.persiangig.com/image/anic2_5_08.gif" border=0></P>
<P align=right>مترجمین: جمال آل‌احمد، سعید کامکاران، حامد فولادوند</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 2 May 2008 16:50:04 GMT</pubDate>
					<comments>http://vacuity.blogsky.com/Comments.bs?PostID=43</comments>
          <guid>http://vacuity.blogsky.com/1387/02/13/post-43/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شیفته تو شده‌ام، اما نمی‌دانم چرا...]]></title>
					<link>http://vacuity.blogsky.com/1387/02/06/post-42/</link>
					<description><![CDATA[<P> </P>
<P>با اینکه یک سال گذشته، با اینکه درخواست من رو رد کرده و به من فکر نمی‌کنه، و علاقه‌ای به ازدواج با من نداره.. اما باز هم وقتی دیدمش، فکر می‌کردم همین دیروز بود که با هم صحبت کردیم... وقتی دیدمش آنقدر عادی برخورد کرد که فکر می‌کردم من رو بجا نیاورد.<BR>من آدمی هستم که ازدواج کردن یا نکردن چندان فرقی واسم نداره، حتی گاهی اوقات که فکر می‌کنم، ازدواج رو یه درگیری و دل‌مشغولی می‌بینم و می‌گم مگه آزار دارم خودم رو به دردسر بندازم؛ فکر من این بوده و هست...</P>
<P>یک سال پیش در کتابخانه‌ای با اون آشنا شدم، متصدی اونجاست. برای صحبت مادرم واسطه قرار دادم و قرار شد که ساعتی در محل کارش با هم ملاقات داشته باشیم. اون من رو نمی‌شناخت، وقتی من رو دید، مثل اینکه از قبل جوابی داشت... کوتاه کنم، گفت سن شما از من کمتره و من مایل نیستم (کل زمان صحبت ما در دو بار ملاقاتمون به 1:30 بیشتر نکشید!). چهار سال از من بزرگتر هست، من اینو می‌دونستم، اما برای من مهم نبود. دختری ساکت، از نظر من زیبا، فهمیده، آرام.. گفتم دوستش دارم، گفتم که تصمیمش اشتباست، برای من سنش مهم نیست، حرف من فقط برای امروز نیست...، اما نشد.&nbsp; اون هم افکاری داره، البته فکر می‌کنم بیشتر قانون داره! شاید هم حق داره، نمی‌دونم، نمی‌دونم... شاید هم تیپ و تحصیلات ی که دارم نظرش رو عوض کرده...</P>
<P>دیروز به کتابخانه رفتم، پس از گذشت یک سال، کتابی لازم داشتم، به همین دلیل رفتم که اول کارت عضویتم رو تمدید کنم. اونجا بود، اینقدر عادی برخورد کرد که فکر می‌کردم من رو بجا نیاورد. نمیدونم چرا، با اینکه یکمی تند برخورد کرده بود و باعث ناراحتی مادرم شده بود، با این حال وقتی دیدمش انگار همین دیروز بود... دوستش دارم... اما نمیدونم چرا... می‌دونم که نه شرایط ازدواج رو دارم و نه می‌تونم و نه می‌خوام که پیشنهاد بدم. یه دختر 28 ساله رو که نمیشه قول فردا، انتظار ماندن و دوست بودن بهش داد،.. با این سن کمتر من!<BR><FONT color=#c0c0c0>.</FONT></P>
<P>ضمنا، خودم هم واسه فردا، حال چندان درستی ندارم...</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 03:01:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://vacuity.blogsky.com/Comments.bs?PostID=42</comments>
          <guid>http://vacuity.blogsky.com/1387/02/06/post-42/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
